می گفت و من از گفته هاش این طور فهمیدم. وقتی داری یک کار ِ مثلا ً بی اهمیت و کم ارزش مثل ِ بازی کردن انجام می دی، بعدش دچار ِ یجور پوچی می شی؟ که چرا وقتم رو این طور تلف کردم . اما بدی ِ کار این ِ که بعدش دچار ِ این پوچی می شی.
می گفت و من از گفته هاش این طور فهمیدم. آدمی که زن می گیره هم همین حال رو داره چون ازدواجش تا ابد ادامه داره، هیچ وقت اون پوچی ِ بهش دست نمی ده.
Tuesday, December 14, 2004
Wednesday, December 01, 2004
بار خدایا،
آبروی مرا با توانگری نگهدارو
شخصیت من را با تنگدستی آنقدر خوار مفرما که،
از روزیخواران ِ تو روزی خواهم و
از آفریدگان ِ بدخواه و بدکار ِ تو مهربانی جویم و
بستایش آنکس که به من ببخشاید وادار گردم،
با این همه، ای دانای بی همتا،
تو در بخشیدن و نبخشیدن، دادن و ندادن صاحب اختیاری،
زیرا اختیار هر چیز ازآن ِ توست
حضرت علی (ع) دعای 216 نهج البلاغه
آبروی مرا با توانگری نگهدارو
شخصیت من را با تنگدستی آنقدر خوار مفرما که،
از روزیخواران ِ تو روزی خواهم و
از آفریدگان ِ بدخواه و بدکار ِ تو مهربانی جویم و
بستایش آنکس که به من ببخشاید وادار گردم،
با این همه، ای دانای بی همتا،
تو در بخشیدن و نبخشیدن، دادن و ندادن صاحب اختیاری،
زیرا اختیار هر چیز ازآن ِ توست
حضرت علی (ع) دعای 216 نهج البلاغه
Friday, October 29, 2004
من هیچ کس نیستم. تو کی هستی؟
تو هم مثل ِ من هیچ کس نیستی؟
پس ما دوتا هم زاد ِ همیم.
اینو به هیچ کس نگو. اونا به همه می گن. می فهمی؟
انگاری کسی بودن حوصله ی آدم و سر می بره.
مثل ِ یه قورباغه که هی نامش رو تو
مردابی که خونش هست، تکرار می کنه.
تو هم مثل ِ من هیچ کس نیستی؟
پس ما دوتا هم زاد ِ همیم.
اینو به هیچ کس نگو. اونا به همه می گن. می فهمی؟
انگاری کسی بودن حوصله ی آدم و سر می بره.
مثل ِ یه قورباغه که هی نامش رو تو
مردابی که خونش هست، تکرار می کنه.
Monday, October 04, 2004
آری، آری ،عزیزترین، عمر ِ سفر کوتاه است، کوتاه ِ کوتاه
اما برای ِ سفرکردگان، نه برای ِ منتظران ِ آنها
آری آری، عزیزترین، هر روز در سفر برای ِ سفرکرده یک ثانیه میگذرد و هر ثانیه برای ِ منتظر یک سال
اما برای ِ سفرکردگان، نه برای ِ منتظران ِ آنها
آری آری، عزیزترین، هر روز در سفر برای ِ سفرکرده یک ثانیه میگذرد و هر ثانیه برای ِ منتظر یک سال
Monday, September 20, 2004
گفت : می خواهم به آرامش برسم، می خواهم برای ِ مدتی طولانی از آدم های ِ دیگر دور باشم، جایی تنهای ِ تنها باشم، و در مورد ِ آینده ام فکر کنم. و پس از آن با آرامشی محکم، بازگردم، و با امیدی .
گفتم : بار ِ دیگر که به میان ِ مردم کان آمدی همان امید را خواهی داشت. ...
گفتم : انسان باید در طول ِ زندگی، در مسیر ِ زنگی به آرامش برسد. باید بشناسد، راه درست بودن را، اما، نه با یک معجزه، نه با یک اتفاق، نا با عزلت و گوشه نشینی. باید برای ِ راهت اونقدر دلیل داشته باشی، که توش ثابت باشی، باید الزام ِ رفتن ِ اینت راه رو درک کنی.
درونش چه می گذشت نمی دانستم، درونش چه می گذرد نمی دانم...
خداوند دوستش بدارد، و جوابش را بدهد ...
خداوند دوستش می دارد، و جوابش را می دهد ...
امیدوارم ...
گفتم : بار ِ دیگر که به میان ِ مردم کان آمدی همان امید را خواهی داشت. ...
گفتم : انسان باید در طول ِ زندگی، در مسیر ِ زنگی به آرامش برسد. باید بشناسد، راه درست بودن را، اما، نه با یک معجزه، نه با یک اتفاق، نا با عزلت و گوشه نشینی. باید برای ِ راهت اونقدر دلیل داشته باشی، که توش ثابت باشی، باید الزام ِ رفتن ِ اینت راه رو درک کنی.
درونش چه می گذشت نمی دانستم، درونش چه می گذرد نمی دانم...
خداوند دوستش بدارد، و جوابش را بدهد ...
خداوند دوستش می دارد، و جوابش را می دهد ...
امیدوارم ...
چون بسی ابلیس ِ آدم روی هست
پس به هر دستی نشاید داد دست
مثنوی ِ معنوی مولانا
پس به هر دستی نشاید داد دست
مثنوی ِ معنوی مولانا
Thursday, September 16, 2004
بی ظرفیت ها سرشان را پایین بیندازند، ناتوان ها حرکت نکنند، آنها که توان ِ شنیدن ندارند را بگویید گوش هایشان را بگیرند. زیرا هر کس را توان ِ هر کاری نیست. هر کس را توان ِ دیدن، حرکت کردن، شنیدن و گوش دادن ِ هر چیزی نیست ...
بی ظرفیت ها سرشان را پایین بیندازند، ناتوان ها حرکت نکنند، آنها که توان ِ شنیدن ندارند را بگویید گوش هایشان را بگیرند. زیرا هر کس را توان ِ هر کاری نیست. هر کس را توان ِ دیدن، حرکت کردن، شنیدن و گوس دادن ِ هر چیزی نیست ...
Tuesday, September 14, 2004
بحراني به نام شلحجابي ـ 2 : بحراني به نام شلحجابي ـ 2"
زندگی مثل ِدوچرخه سواری ِ برای این که تعدل داشته باشی باید به حرکت ِ خودت ادامه بدی
آلبرت انیشتین
آلبرت انیشتین
Monday, September 13, 2004
می گفت : "در هر چیزی، هرچیزی که تصورش را کنی جنبه هایی وجود دارد، چیز هایی هست که تو اگر آنها را بفهمی، اگر آنها را درک کنی، و بتوانی آنها را با کلمات شکل داده و در غالب ِ جملات بگنجانی، تا برای ِ دیگرانی بیان کنی که درک نکرده اند، که درنگ ننموده اند. آنگاه است که موفقی "
Yanni
“ ...Every thing great that is ever happen to humanity, since the beginning has begun was a single thought in someone’s mind. And if any one of us is capable of … thoughts then all of us have the same capacity and capability, because we are all the same.”
Yanni
“ ...Every thing great that is ever happen to humanity, since the beginning has begun was a single thought in someone’s mind. And if any one of us is capable of … thoughts then all of us have the same capacity and capability, because we are all the same.”
Friday, September 10, 2004
اتفاقا توی زندگی آدم، فقط یه باره که به وجود می یاد، دفع های بعدی، هرکاری کنیم که اونا رو همون طوری که قبلا ً بودن بسازیم، نخواهیم تونست. حتی اگه همه چیز هم مثل ِ قبل باشه، زمان دیگه تکرار نخواهد شد. یکی از این اتفاقا دیونگی من بود تو تنها رفتنبه قله ی توچال.
دو هفته پیش، برای ِ این که به خودم ثابت کنم تنهاییم می تونم، خیلی از کارا رو بکنم، از خونمون به قصد ِ هفت چشمه تو کوه های درکه حرکت کردم، از خونم، پیاده راه افتادم. توی راه تنهاییم رو با آهنگای ِ ضبطم که تو گوشم زمزمه می کرد، قسمت کردم و قدم هایم را یکی پس از دیگری پیمودم. تو راه یه جا بالای یه پرتگاه نشستم و پاهام رو آویزون کردم، و مشغول ِ خوردن شدم، کاری که اگر هر کس دیگه باهام بود، نمی تونستم انجام بدم چون از ترس ِ اونا می ترسیدم که نکنه از اون بالا بیفتم، پایین. بعد از دو ساعت، رسیدم به پلنگ چال.
نشستم و یه چایی با شکلات خوردم. تو پلنگ چال، بازهم همون دختر بدا بودن و مشغول ِ گپ زدن با چند نفر. منم، به یاد ِ دفعه های ِ قبلی که با دوستان، اومده بودم. اما، این دفعه من اصلا ً خودمم نمی دونستم، کجا می خوام برم. بلاخره، به سمت ِ راهی حرکت کردم، که قبلا ً از پیری شنیده بودم، به سمت ِ هفت چشمه می رود " که جاییست قشنگ، گر چه راهی طولانی دارد." ساعت ِ 10:30 بود. در راه به یک دو راهی رسیدم، رود، از دو مسیر می اومد. از مردی که چون من تنها بود پرسیدم هفت چشمه کجاست؟ اون گفت که جای ِ خاصی نیست فقط به این دلیل نام گذاریش کردن که یه جایی مشخص باشه. اون گفت که راه ِ دیگه ی اون دو راهی می ره به سمت ِ امامزاده داوود، یا نمی دونم یه امام زاده ای. خوب منم می خواستم، اون روز ندیده هایی رو ببینم، که با بودن ِ دوستان نمی تونستم ببینم، بنابراین، گفتم می رم امام زاده داوود. و راه افتادماز آن به بعد غیر از چوپانی و گوسفندان ِ درحال ِ چرا هیچ کس ِ دیگری را ندیدم. در طول ِ راه هیچ کس نبود، واقعا ً هیچ کسی نبود. من بودم و رودخانه ای که با نوای ِ خوشش برایم، زمزمه می کرد.و گاهی پروانه ها از کناترم می گزشتند و با هم بازی می کردند.
به دو راهی دوم رسیدم و به آن چوپان، ابتدا سگش، با هاپ هاپ هایش به من خوش آمد گفت که اگر یک دم ِ دیگر جلو تر بیایی، تا خود ِ خانه ات تو را دنبال خواهم نمود. اما به محض ِ این که از صحبش علامت گرفت، رفت و در گوشه ای دراز کشید. از چوپان آدرس ِ امام زاده را پرسیدم. گفتم من امام زاده نمی شناسم، اما می دانم که کوه نورد ها، از این راه می روند. بنابراین رفتم به سمت ِ راست ِ دو راهی اندکی که جلو رقتم، دیدم که رود از بالای کو داره می یاد پایین، بازم کنار ِ رود رو گرفتم و رفتم بالا. خیل ی قشنگ بود. اما حیف من نمی دونستم دارم کجا می رم. بعد از این که اندکی بالا رفتم، برای ِ رفع خستگی، روی ِ یک تخته سنگ دراز کشیده و از کتاب ِ هوندا اندکی خودم. بیچاره کتابه از بس آب انار خورده بود، داغون شده بود. یه یه ساعتی رو به همین منوال گذروندم، و بعد دوباره حرکت. ساعت نزدیکای ِ یک بود که رسیدم به سرچشمه ی اون رود ِ و از اونجا بود که نبرد ِ واقعی میون ِ من و کوه شروع شد. وقتی یه کم از اون سر چشمه ها بالاتر رفتم، دیدم که بله روبروم، گردنه ای که به ایستگاه ِ 5 ختم می شه، فقط یه 5 کیلومتری با هم فاصله داریم. فاصله ای که با یک دره پر می شد. این جا بود که فهمیدم، کجا هستم. تصمیم گرفتم برم ایستگاه 7، و از اونجام با تله رو به پایین.
وقتی از پایین، به قله ی اون کوه نگاه می کردم، فکر می کردم حد اکثر 2 ساعت راه باشه، اما راه 3 ساعت طول کشید. همیشه همیه، آدم همیشه هدفای ِ زندگیش رو خیلی کو
دو هفته پیش، برای ِ این که به خودم ثابت کنم تنهاییم می تونم، خیلی از کارا رو بکنم، از خونمون به قصد ِ هفت چشمه تو کوه های درکه حرکت کردم، از خونم، پیاده راه افتادم. توی راه تنهاییم رو با آهنگای ِ ضبطم که تو گوشم زمزمه می کرد، قسمت کردم و قدم هایم را یکی پس از دیگری پیمودم. تو راه یه جا بالای یه پرتگاه نشستم و پاهام رو آویزون کردم، و مشغول ِ خوردن شدم، کاری که اگر هر کس دیگه باهام بود، نمی تونستم انجام بدم چون از ترس ِ اونا می ترسیدم که نکنه از اون بالا بیفتم، پایین. بعد از دو ساعت، رسیدم به پلنگ چال.
نشستم و یه چایی با شکلات خوردم. تو پلنگ چال، بازهم همون دختر بدا بودن و مشغول ِ گپ زدن با چند نفر. منم، به یاد ِ دفعه های ِ قبلی که با دوستان، اومده بودم. اما، این دفعه من اصلا ً خودمم نمی دونستم، کجا می خوام برم. بلاخره، به سمت ِ راهی حرکت کردم، که قبلا ً از پیری شنیده بودم، به سمت ِ هفت چشمه می رود " که جاییست قشنگ، گر چه راهی طولانی دارد." ساعت ِ 10:30 بود. در راه به یک دو راهی رسیدم، رود، از دو مسیر می اومد. از مردی که چون من تنها بود پرسیدم هفت چشمه کجاست؟ اون گفت که جای ِ خاصی نیست فقط به این دلیل نام گذاریش کردن که یه جایی مشخص باشه. اون گفت که راه ِ دیگه ی اون دو راهی می ره به سمت ِ امامزاده داوود، یا نمی دونم یه امام زاده ای. خوب منم می خواستم، اون روز ندیده هایی رو ببینم، که با بودن ِ دوستان نمی تونستم ببینم، بنابراین، گفتم می رم امام زاده داوود. و راه افتادماز آن به بعد غیر از چوپانی و گوسفندان ِ درحال ِ چرا هیچ کس ِ دیگری را ندیدم. در طول ِ راه هیچ کس نبود، واقعا ً هیچ کسی نبود. من بودم و رودخانه ای که با نوای ِ خوشش برایم، زمزمه می کرد.و گاهی پروانه ها از کناترم می گزشتند و با هم بازی می کردند.
به دو راهی دوم رسیدم و به آن چوپان، ابتدا سگش، با هاپ هاپ هایش به من خوش آمد گفت که اگر یک دم ِ دیگر جلو تر بیایی، تا خود ِ خانه ات تو را دنبال خواهم نمود. اما به محض ِ این که از صحبش علامت گرفت، رفت و در گوشه ای دراز کشید. از چوپان آدرس ِ امام زاده را پرسیدم. گفتم من امام زاده نمی شناسم، اما می دانم که کوه نورد ها، از این راه می روند. بنابراین رفتم به سمت ِ راست ِ دو راهی اندکی که جلو رقتم، دیدم که رود از بالای کو داره می یاد پایین، بازم کنار ِ رود رو گرفتم و رفتم بالا. خیل ی قشنگ بود. اما حیف من نمی دونستم دارم کجا می رم. بعد از این که اندکی بالا رفتم، برای ِ رفع خستگی، روی ِ یک تخته سنگ دراز کشیده و از کتاب ِ هوندا اندکی خودم. بیچاره کتابه از بس آب انار خورده بود، داغون شده بود. یه یه ساعتی رو به همین منوال گذروندم، و بعد دوباره حرکت. ساعت نزدیکای ِ یک بود که رسیدم به سرچشمه ی اون رود ِ و از اونجا بود که نبرد ِ واقعی میون ِ من و کوه شروع شد. وقتی یه کم از اون سر چشمه ها بالاتر رفتم، دیدم که بله روبروم، گردنه ای که به ایستگاه ِ 5 ختم می شه، فقط یه 5 کیلومتری با هم فاصله داریم. فاصله ای که با یک دره پر می شد. این جا بود که فهمیدم، کجا هستم. تصمیم گرفتم برم ایستگاه 7، و از اونجام با تله رو به پایین.
وقتی از پایین، به قله ی اون کوه نگاه می کردم، فکر می کردم حد اکثر 2 ساعت راه باشه، اما راه 3 ساعت طول کشید. همیشه همیه، آدم همیشه هدفای ِ زندگیش رو خیلی کو
Thursday, September 09, 2004
چرا گل های زشت اینقدر بی عار سریع رشد می کنن اما گل های ِ زیبا با یه گرما، یا با یه سرما، یا پلاسیده می شن یا از دنیا می رن ؟
"زن ها مثل ِ سیب هان روی ِ شاخه های درخت : بهتریناشون تو بالا ترین شاخه های درخت قرار دارن.
بیشتر مردا یا حال ندارن، یا می ترسن تا اون بالا، بالا های درخت برن و سیب ِ مورد ِنظرشون رو بکنن. اونا ترجیح می دن پایین ِ درخت بایستن و از سیب هایی که بر روی ِ زمین افتان میل کنن. از سیبایی که یا قسمتیشون گنندیدن یا بر اثر ِ خوردن روی ِ زمین، لکدار شدن ... . خیلی که همت داشته باشن، یه تکونی به درخت می دن تا سیبای ِ سست، بیفتن پایین و اونا از شون استفاده کنن.
ون سیبایی که بالای درختن، بعد ِ یه مدت، از خودشون می پرسن، مگه من مشکلی دارم که هیچ کی سراغم نمی یاد.
اما اونا باید بدونن که نتنها مشکلی ندارن، بلکه خیلیم محکمن . انا باید منتظر ِ یکی باشن تا شجاعت ِ این رو داشته باشن که تا بالای ِ درخت بیان.
اونا باید بتونن لیاقت ِ خودشون رو نشون بدن. "
"زن ها مثل ِ سیب هان روی ِ شاخه های درخت : بهتریناشون تو بالا ترین شاخه های درخت قرار دارن.
بیشتر مردا یا حال ندارن، یا می ترسن تا اون بالا، بالا های درخت برن و سیب ِ مورد ِنظرشون رو بکنن. اونا ترجیح می دن پایین ِ درخت بایستن و از سیب هایی که بر روی ِ زمین افتان میل کنن. از سیبایی که یا قسمتیشون گنندیدن یا بر اثر ِ خوردن روی ِ زمین، لکدار شدن ... . خیلی که همت داشته باشن، یه تکونی به درخت می دن تا سیبای ِ سست، بیفتن پایین و اونا از شون استفاده کنن.
ون سیبایی که بالای درختن، بعد ِ یه مدت، از خودشون می پرسن، مگه من مشکلی دارم که هیچ کی سراغم نمی یاد.
اما اونا باید بدونن که نتنها مشکلی ندارن، بلکه خیلیم محکمن . انا باید منتظر ِ یکی باشن تا شجاعت ِ این رو داشته باشن که تا بالای ِ درخت بیان.
اونا باید بتونن لیاقت ِ خودشون رو نشون بدن. "
Wednesday, September 08, 2004
آنقدر توان ندارم تا انسان ها را با خود همراه سازم
اما اراده ای دارم که با آن می توانم هر کاری را انجام دهم
هر کس که همراهم بیاید را با خود خواهم برد
از او استقبال خواهم کرد
تا حد ممکن خود را با او هماهنگ خواهم نمود
اما نخواهم گذاشت هیچ کس جلوی راهم را بگیرد
اما اراده ای دارم که با آن می توانم هر کاری را انجام دهم
هر کس که همراهم بیاید را با خود خواهم برد
از او استقبال خواهم کرد
تا حد ممکن خود را با او هماهنگ خواهم نمود
اما نخواهم گذاشت هیچ کس جلوی راهم را بگیرد
Tuesday, September 07, 2004
خوب خواهم شد
بهتر می شوم
بهترین خواهم شد
و هیچگاه نخواهم ایستاد تا خوبهایم را بهتر
وبهتر هایم را بهترین نمایم.
بهتر می شوم
بهترین خواهم شد
و هیچگاه نخواهم ایستاد تا خوبهایم را بهتر
وبهتر هایم را بهترین نمایم.
"... اگر تو را دوستی دردمند باشد، بهر ِ درداش آسایشگاهی باش؛ اما، آسایشگاهی چون بستری درشت، بستری سفری. این گونه به از همه او را یاری توانی کرد.
وچون دوستی با تو بدی کند، با او بگو: " آنچه با من کردی بخشیدم، اما آنچه با خود کرده ای را چه گونه توانم بخشید؟"
عشق ِ بزرگ چنین می گوید، او از بخشایش و رحم نیز بر می گذرد. ..."
چنین گفت زرتشت
وچون دوستی با تو بدی کند، با او بگو: " آنچه با من کردی بخشیدم، اما آنچه با خود کرده ای را چه گونه توانم بخشید؟"
عشق ِ بزرگ چنین می گوید، او از بخشایش و رحم نیز بر می گذرد. ..."
چنین گفت زرتشت
Sunday, July 11, 2004
دوشنبه، 2004/07/12
بهم ثابت شده که باید بدنم 8ساعت خواب در شبانه روز رو ازم می خواد، اگر فقط یک روز کمی کمتر بخوابم تا چند روز بدجوری کسلم. سرم درد می کنه و نمی تونم کاری کنم. البته شده شبایی اصلاً نخوابیده باشم(سر ِ هر کدوم از گزارشای آز پایگاه روحانی حداقل یک شب) اما در موارد ِ عادی بدنم از من 8 ساعت آراماش و دوری از این دنیای عوضی رو می خواد و به نظرم کسی نمی تونه با طبیعتش مبارز کنه. اما برام جالبه که بعضی ها این قدر کم می خوابن، مثلا ملکیان استاد ِ نازنین ِ درس امنیت و اینترنتمون. می گفت که من شبا بین ِ 3 تا 5 ساع می خوابم و روز ها هم اصلاً نمی خوابم.
به نظرم مقدار خواب ارتباط ِ مستقیمی با اندازه ی بدن آدم داره. هرچی بدن آدم گنده ترباشه، میزان ِ خواب هم بیش تر خواهد بود.
جما گفت : " شما روح ِ به نظر من جسم ِ یک انسان مقدس است، من دوست ندارم ببینم آن را تحقیر نموده و به شکل ِ مهیبی در بیاورند"
خرمگس با لحنی که دیگر کش دار و سست نبود گفت : " روح ِ یک انسان چطور؟"
جما حیرت زده به او نگاه کرد و پرسید " یک روح ؟"
خرمگس دست ها را با حرکتی ناگهانی و پر شور از هم گشود و گفت : " آیا هر گز از خاطرتان نگذشته است که شايد آن لوده ی تيره بخت نیز روحی داشته باشد. روحی زنده ، در تلاش انسانی که در چهره بدمنظری بنام ِ جسم مقید گشته و ناگزیر به بندگی آن است؟ شما که نسبت به همه چیز تا این اندازه نازکدلید... شما که از دیدن جسمی در جامه ی احمق ها و چند زنگوله تا این حد اندوهناک می شوید... آیا تا کنون به ان روح ِ نگون بختی که حتی آن جامه چهل تکه را نیز ندارد تا روح ِ نگون بختش را بپوشاند فکر کرده اید. به روحی فکر کنید که از سرما می لرزد و از شرم و تیره روزی در برابر آن همه مردم دم فرو می بندد، روحی که نيييييييييييييييييييييييييييييييشخند های مردم را که همچون تازیانه ای پوست او را چاک می دهد، احساس می کند، خنده هایشان را که بسان آهن تفتیته ای تن سوز است، لمس می کند. به روحی بیندیش که ... در پیش چشم آنان با درماندگی نگران آنهاست که بر او فر نریزند .... نگران صخره هاست که نمی خواهند پنهانش سازند... و به موش هایی که می توانند در سوراخی بخزند و پنهان شوند رشک می برد. این را نیز به خاطر داشته باشید که روح لال است!!! صدایی ندارد تا فریاد برآورد باید تحمل کند، تحمل کند و باز هم تحمل کند. حرف های پوچی می زنم. چرا نمی خندید شما اصلا ً طبیعت ِ بذله گویی ندارید. "
دیروز صبحم کامل صرف ِ همین خرمگس ِ عوضی شد. خیلی دلم برای خرمگس یا همون آرتور سوخت. دلم نه بخاطر زجر هایی که رد آمریکای جنوبی کشیده بود برایش کباب شد بلکه به این خاطر که پدرش حاضر نشد مقامش را بخاطر ِ او رها کند...
بعد از ظهر هم نشدتم کتاب ِ نفوذگری رو خوندم ...
این روز ها هوا یه جورایی مثل ِ بهار، مثلِ شمال نمودونم بهترین حالتیه که می شه تصورش رو کرد. طبقِ معمول این چند روزه آخر شبم رفتیم بام ِ تهران. و با خواهرک عزیزم تا بالارفتیم. این خواهرم هر وقت که من می خوام براش آواز بخونم یه وشگون از بازوم می گیره و می گه محمد زشته بابا مردم می شنوند.
خیلی کم کار می کنم یه خروار کار دارم که باید انجام بدم. تحت ِ هیچ شرایطی نباید ارزش هام رو از یاد ببرم و قوانینم رو زیر پا بگذارم.
امروزم رو بتمامی صرف ِ خوندن ِ امنیت می کنم و با کتاب ِ نفوذگری سرو کله خواهم زد. انتظار دارم یه 7 ساعت رو با اون بگذرونم. سعی می کنم یه دور سریع تا فصل ِ 6 بخونم. تا هم به توصیه مهرنوش گوشکرده باشم و هم گوش نکرده باشم.
عصر هم می خوام کتاب بوف کور ِ صادق هدایت رو که به زبون ِ انگلیسی ترجمش کردن، شروع به خوندن کنم. هم فاله و هم تماشا.
بهم ثابت شده که باید بدنم 8ساعت خواب در شبانه روز رو ازم می خواد، اگر فقط یک روز کمی کمتر بخوابم تا چند روز بدجوری کسلم. سرم درد می کنه و نمی تونم کاری کنم. البته شده شبایی اصلاً نخوابیده باشم(سر ِ هر کدوم از گزارشای آز پایگاه روحانی حداقل یک شب) اما در موارد ِ عادی بدنم از من 8 ساعت آراماش و دوری از این دنیای عوضی رو می خواد و به نظرم کسی نمی تونه با طبیعتش مبارز کنه. اما برام جالبه که بعضی ها این قدر کم می خوابن، مثلا ملکیان استاد ِ نازنین ِ درس امنیت و اینترنتمون. می گفت که من شبا بین ِ 3 تا 5 ساع می خوابم و روز ها هم اصلاً نمی خوابم.
به نظرم مقدار خواب ارتباط ِ مستقیمی با اندازه ی بدن آدم داره. هرچی بدن آدم گنده ترباشه، میزان ِ خواب هم بیش تر خواهد بود.
جما گفت : " شما روح ِ به نظر من جسم ِ یک انسان مقدس است، من دوست ندارم ببینم آن را تحقیر نموده و به شکل ِ مهیبی در بیاورند"
خرمگس با لحنی که دیگر کش دار و سست نبود گفت : " روح ِ یک انسان چطور؟"
جما حیرت زده به او نگاه کرد و پرسید " یک روح ؟"
خرمگس دست ها را با حرکتی ناگهانی و پر شور از هم گشود و گفت : " آیا هر گز از خاطرتان نگذشته است که شايد آن لوده ی تيره بخت نیز روحی داشته باشد. روحی زنده ، در تلاش انسانی که در چهره بدمنظری بنام ِ جسم مقید گشته و ناگزیر به بندگی آن است؟ شما که نسبت به همه چیز تا این اندازه نازکدلید... شما که از دیدن جسمی در جامه ی احمق ها و چند زنگوله تا این حد اندوهناک می شوید... آیا تا کنون به ان روح ِ نگون بختی که حتی آن جامه چهل تکه را نیز ندارد تا روح ِ نگون بختش را بپوشاند فکر کرده اید. به روحی فکر کنید که از سرما می لرزد و از شرم و تیره روزی در برابر آن همه مردم دم فرو می بندد، روحی که نيييييييييييييييييييييييييييييييشخند های مردم را که همچون تازیانه ای پوست او را چاک می دهد، احساس می کند، خنده هایشان را که بسان آهن تفتیته ای تن سوز است، لمس می کند. به روحی بیندیش که ... در پیش چشم آنان با درماندگی نگران آنهاست که بر او فر نریزند .... نگران صخره هاست که نمی خواهند پنهانش سازند... و به موش هایی که می توانند در سوراخی بخزند و پنهان شوند رشک می برد. این را نیز به خاطر داشته باشید که روح لال است!!! صدایی ندارد تا فریاد برآورد باید تحمل کند، تحمل کند و باز هم تحمل کند. حرف های پوچی می زنم. چرا نمی خندید شما اصلا ً طبیعت ِ بذله گویی ندارید. "
دیروز صبحم کامل صرف ِ همین خرمگس ِ عوضی شد. خیلی دلم برای خرمگس یا همون آرتور سوخت. دلم نه بخاطر زجر هایی که رد آمریکای جنوبی کشیده بود برایش کباب شد بلکه به این خاطر که پدرش حاضر نشد مقامش را بخاطر ِ او رها کند...
بعد از ظهر هم نشدتم کتاب ِ نفوذگری رو خوندم ...
این روز ها هوا یه جورایی مثل ِ بهار، مثلِ شمال نمودونم بهترین حالتیه که می شه تصورش رو کرد. طبقِ معمول این چند روزه آخر شبم رفتیم بام ِ تهران. و با خواهرک عزیزم تا بالارفتیم. این خواهرم هر وقت که من می خوام براش آواز بخونم یه وشگون از بازوم می گیره و می گه محمد زشته بابا مردم می شنوند.
خیلی کم کار می کنم یه خروار کار دارم که باید انجام بدم. تحت ِ هیچ شرایطی نباید ارزش هام رو از یاد ببرم و قوانینم رو زیر پا بگذارم.
امروزم رو بتمامی صرف ِ خوندن ِ امنیت می کنم و با کتاب ِ نفوذگری سرو کله خواهم زد. انتظار دارم یه 7 ساعت رو با اون بگذرونم. سعی می کنم یه دور سریع تا فصل ِ 6 بخونم. تا هم به توصیه مهرنوش گوشکرده باشم و هم گوش نکرده باشم.
عصر هم می خوام کتاب بوف کور ِ صادق هدایت رو که به زبون ِ انگلیسی ترجمش کردن، شروع به خوندن کنم. هم فاله و هم تماشا.
Monday, May 03, 2004
Subscribe to:
Posts (Atom)