Sunday, July 11, 2004

‏دوشنبه‏، 2004‏/07‏/12
بهم ثابت شده که باید بدنم 8ساعت خواب در شبانه روز رو ازم می خواد، اگر فقط یک روز کمی کمتر بخوابم تا چند روز بدجوری کسلم. سرم درد می کنه و نمی تونم کاری کنم. البته شده شبایی اصلاً نخوابیده باشم(سر ِ هر کدوم از گزارشای آز پایگاه روحانی حداقل یک شب) اما در موارد ِ عادی بدنم از من 8 ساعت آراماش و دوری از این دنیای عوضی رو می خواد و به نظرم کسی نمی تونه با طبیعتش مبارز کنه. اما برام جالبه که بعضی ها این قدر کم می خوابن، مثلا ملکیان استاد ِ نازنین ِ درس امنیت و اینترنتمون. می گفت که من شبا بین ِ 3 تا 5 ساع می خوابم و روز ها هم اصلاً نمی خوابم.
به نظرم مقدار خواب ارتباط ِ مستقیمی با اندازه ی بدن آدم داره. هرچی بدن آدم گنده ترباشه، میزان ِ خواب هم بیش تر خواهد بود.

جما گفت : " شما روح ِ به نظر من جسم ِ یک انسان مقدس است، من دوست ندارم ببینم آن را تحقیر نموده و به شکل ِ مهیبی در بیاورند"
خرمگس با لحنی که دیگر کش دار و سست نبود گفت : " روح ِ یک انسان چطور؟"
جما حیرت زده به او نگاه کرد و پرسید " یک روح ؟"
خرمگس دست ها را با حرکتی ناگهانی و پر شور از هم گشود و گفت : " آیا هر گز از خاطرتان نگذشته است که شايد آن لوده ی تيره بخت نیز روحی داشته باشد. روحی زنده ، در تلاش انسانی که در چهره بدمنظری بنام ِ جسم مقید گشته و ناگزیر به بندگی آن است؟ شما که نسبت به همه چیز تا این اندازه نازکدلید... شما که از دیدن جسمی در جامه ی احمق ها و چند زنگوله تا این حد اندوهناک می شوید... آیا تا کنون به ان روح ِ نگون بختی که حتی آن جامه چهل تکه را نیز ندارد تا روح ِ نگون بختش را بپوشاند فکر کرده اید. به روحی فکر کنید که از سرما می لرزد و از شرم و تیره روزی در برابر آن همه مردم دم فرو می بندد، روحی که نيييييييييييييييييييييييييييييييشخند های مردم را که همچون تازیانه ای پوست او را چاک می دهد، احساس می کند، خنده هایشان را که بسان آهن تفتیته ای تن سوز است، لمس می کند. به روحی بیندیش که ... در پیش چشم آنان با درماندگی نگران آنهاست که بر او فر نریزند .... نگران صخره هاست که نمی خواهند پنهانش سازند... و به موش هایی که می توانند در سوراخی بخزند و پنهان شوند رشک می برد. این را نیز به خاطر داشته باشید که روح لال است!!! صدایی ندارد تا فریاد برآورد باید تحمل کند، تحمل کند و باز هم تحمل کند. حرف های پوچی می زنم. چرا نمی خندید شما اصلا ً طبیعت ِ بذله گویی ندارید. "

دیروز صبحم کامل صرف ِ همین خرمگس ِ عوضی شد. خیلی دلم برای خرمگس یا همون آرتور سوخت. دلم نه بخاطر زجر هایی که رد آمریکای جنوبی کشیده بود برایش کباب شد بلکه به این خاطر که پدرش حاضر نشد مقامش را بخاطر ِ او رها کند...
بعد از ظهر هم نشدتم کتاب ِ نفوذگری رو خوندم ...
این روز ها هوا یه جورایی مثل ِ بهار، مثلِ شمال نمودونم بهترین حالتیه که می شه تصورش رو کرد. طبقِ معمول این چند روزه آخر شبم رفتیم بام ِ تهران. و با خواهرک عزیزم تا بالارفتیم. این خواهرم هر وقت که من می خوام براش آواز بخونم یه وشگون از بازوم می گیره و می گه محمد زشته بابا مردم می شنوند.

خیلی کم کار می کنم یه خروار کار دارم که باید انجام بدم. تحت ِ هیچ شرایطی نباید ارزش هام رو از یاد ببرم و قوانینم رو زیر پا بگذارم.

امروزم رو بتمامی صرف ِ خوندن ِ امنیت می کنم و با کتاب ِ نفوذگری سرو کله خواهم زد. انتظار دارم یه 7 ساعت رو با اون بگذرونم. سعی می کنم یه دور سریع تا فصل ِ 6 بخونم. تا هم به توصیه مهرنوش گوشکرده باشم و هم گوش نکرده باشم.
عصر هم می خوام کتاب بوف کور ِ صادق هدایت رو که به زبون ِ انگلیسی ترجمش کردن، شروع به خوندن کنم. هم فاله و هم تماشا.

No comments: