گفت : می خواهم به آرامش برسم، می خواهم برای ِ مدتی طولانی از آدم های ِ دیگر دور باشم، جایی تنهای ِ تنها باشم، و در مورد ِ آینده ام فکر کنم. و پس از آن با آرامشی محکم، بازگردم، و با امیدی .
گفتم : بار ِ دیگر که به میان ِ مردم کان آمدی همان امید را خواهی داشت. ...
گفتم : انسان باید در طول ِ زندگی، در مسیر ِ زنگی به آرامش برسد. باید بشناسد، راه درست بودن را، اما، نه با یک معجزه، نه با یک اتفاق، نا با عزلت و گوشه نشینی. باید برای ِ راهت اونقدر دلیل داشته باشی، که توش ثابت باشی، باید الزام ِ رفتن ِ اینت راه رو درک کنی.
درونش چه می گذشت نمی دانستم، درونش چه می گذرد نمی دانم...
خداوند دوستش بدارد، و جوابش را بدهد ...
خداوند دوستش می دارد، و جوابش را می دهد ...
امیدوارم ...
Monday, September 20, 2004
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment