دوشنبه 14
نمی دونم، چرا وقتی دارم نماز می خونم، همش چیزایی که می خوامبنویسم رو توی ذهنم، مرو می کنم، اما حالا که می خوام شاید برای اولین بار، تجربیات خوب ِ امروزم رو بنویسم و بداش رو مرور کنم، یادم نمی یاد که اصلاً چی کاره بودم.
صبح بلند شدم و با حامدیان ورزش کردم. کاملاً راضی هستم. فقط، از یه چیز نگرانم و اون اینه که نمی تونم، اون کارایی که اون می کنه رو مکتوب کنم.
دو تا چیزی وجود داره که منو بشدت اذیت می کنه.
اول، عدم ِ تمرکزمه وقتی که دارم یه کاری رو انجام می دم ِ
دوم، حافظمه که یه چیزایی رو فراموش می کنم.
باید، یه راه حلی برای این دوتا مشکل پیدا کنم.
توی تاکسی نمی تونم، کتاب بخونم چشام اذیت می شه و حالت تهوع بهم دست می ده. بهتره voice recorder را از سخنرانی های شریعتی پر کنم و بهش گوش بدم.
توی شرکت، با بچه ها راحت نیستم. اصلاً نمی تونم اصول ِ مدیریتی رو پیاده کنم . فکر می کنم نیاز دارم که کتاب های مدیر ِ یک دقیقه ای و gung ho رو دوباره بخونم.
امروز، خدا رو شکر، راجع به چیزی با کسی خیلی دعوا نداشتم. اه، دیروز نباید با رژا دعوا می کردم. دعواهای احمقانه سر چیزهای احمقانه تر. چیزهایی که متعلق به ما نیست. اما، سرشون با هم دعوا می کنیم. وقتی با خودم فکر کردم، دیدم که اصلا ً من که معلوم نیست چقدر وقت این جاهستم. و ازچند وقت ِ دیگه هم که باید برم سر ِ کلاس های دانشگاه، پس دلیلی نداشت که سر ِ این چیزا با کسی دعوا کنم. عین ِ دعواها و کوشش هایی که بیهوده سر چیزهای این دنیا داریم.
امشب، از سر کار زود رسیدم، خدا رو شکر تونستم. یه دو ساعتی بخوابم. شاید، این نوشته ها نتیجه ی اون خوایا باشه.
خوب وقت امشب به پایان رسید، دوست ندارم بیشتر از یه ربع تا بیست دقیقه وقت برای این کار بذارم، تا بلکه هر شب به این کار برسم.
Monday, September 05, 2005
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment