یک شنبه و دو شنبه پنجمین و ششمین روز
دیروز عموم اومد عید دیدنی، دانی کلی با مزه شده بود. اصولا ً من خیلی بچه ی کوچیک دوست دارم. کلی هم با هاشون بازی می کنم. اما نمی دونمی چرا بچه ها من رو دوست ندارن.
امروز هم دایی و خالم اومدن عید دیدنیمون.
از کارهایی که امروز دوشنبه انجام دادم اصلا ً راضی نیستم. تقریبا ً می تونم بگم که هیچ کاری انجام ندادم.
دیشب لپ تاپم رو بردم کوه تا به مهدی Matlab یاد بدم. تا اونجایی که می تونستم تلاش ِ خودم رو کردم، به هر حال مهدی دوست ِ منه. برگشتنه یک بارونی گرفت که نگو. تا رسیدیم به ماشین، شده بودم یه موش ِ آب کشیده. خدا رو شکر سرما نخوردم.
دوستی دارم، که قبلنا روزی یک دونه سیگار می کشید. و هی می گفت که آدم با روزی یک دونه سیگار که سیگاری نمی شه. اما الان، اون یه دونه سیگارش تبدیل شده به دو تا فکر کنم تا یکی دو سال ِ دیگه به روزی یه پاکت هم برسه. فکر می کرد می تونه تحمل کنه. یه وقت یه دکتری می گفت اصولا ً مواد اعتیاد آور از سیگار گرفته تا تریاک و قرص های ِ x ، مثل ِ یک اتاق با یک در ِ خودکار می مونن. وقتی تو وارد ِ اونا بشی، برگشتن از اون اتاق خیلی خیلی سخته، اگه غیر ِ ممکن نباشه. سیگار برای ِ من مظهر ِ بی ارادگی ِ و بی ارادگی چیزی ِ که می تونه آدم رو نابود کنه. نابود ِ نابود. اصولا ً آدم ِ سیگاری ِ موفق خیلی کم دیدم. و البته آدم ِ چاق موفق. فکر کنم چاقی هم به اندازه ی سیگاری بودن خطرناک باشه باید خودم رو لاغر کنم.
فردا، اگر خدا بخواد. صبح رو با Planner ی که امیر نوشته می گذرونم و تلاش می کنم بفهمم چی کار کرده. بعدشم باید بشینم و تمرینای ِ طراحی الگوریتم رو یک نیگاه کنم، ببینم چه وضعیتی دارن. بعد از ظهر رو هم به ترجمه ی planning می گذرونم و بعد یه کمم NLP می خونم. شبم اگه بشه با امیر برم کوه. تا در مورد ِ planning با هم هماهنگ بشیم.
Monday, March 27, 2006
Saturday, March 25, 2006
اولین روز
ساعت ِ 8 به سمت ِ اصفهان حرکت کردیم. تا بعد از کاشان من نشستم پشت ِ ماشین. برای ِ اولین بار بود که توی جاده می شستم پشت ِ ماشین. نشستن پشت ِ ماشین توی ِ جاده با توی ِ شهر کلی با هم تفاوت دارن. نوع ِ حرکت دادن ِ فرمون و نوع ِ ترمز گرفتن با توی ِ شهر فرق داره. واقعاً توی جاده ماشین طول می کشه تا وایسه و تو این رو واقعاً تنها وقتی درک می کنی که پشت ِ ماشین نشسته باشی و با سرعت ِ 120 داری می ری. برای ِ این که بهتر ترمز بگیری باید تا حدی ABS هم بریزی و واقعا ً باید این کار را بکنی .
بعد از بابا خواستیم تا به خواهرم هم اجازه بده تا بشینه پشت ِ ماشین. اونم خیلی زود راه و رسم ِ رانندگی رو یاد گرفت.
بعد از خوردن ِ رسیدن به اصفهان و خوردن ِ ناهار یک چرت زدیم. چرت که چه عرض کنم، فکر کنم غش کردم. آخه دیشب نمی دونم چه کار می کردم که تا دو بیدار بودم. البته می دونم چی کار می کردم، هر چی برنامه رو برای ِ judge می فرستادم، logical error بهم می داد.
بعد از بیدار شدن رفتیم کنار ِ زاینده رود. زاینده رود، چه عظمتی، چه عظمتی. و سی و سه پل و پل ِ خاجو. یاد ِ آواز ِ زیبای ِ معین که دلم می خواد به اصفهان برگردم ... بروم بشینم در کنار ِ زاینده رود بخونم از ته دل ترانه و شعر و سرود ... . سی سه پل و هر پل مجموعه ای یک پارچه از زیبایی قدرت و تاسف. دلیل ِ قدرتش مشخص است؛ تا همین چند سال ِ پیش ماشین از روش رد می شد. اما دلیل ِ تاسفش، دلیل ِ تاسفش اینه که ملتی که چنین عظمت هایی را خلق کرده اند، اکنون چشمشان به دست اجنبی هاست. اونا در کمال ِ پر رویی له ما می گن شما باید این کار رو بکنید و جالب این جاست که عده ای هم از این مذخرفات حمایت می کنن.
دو تا چیز ِ دیگم باعث ِ تاسفم شد، اول این که امیرعلی بهم گفت که کامپایلرم رو خوب ننوشتم و توش چند تا مشکل وجود داشت که سه چهار ساعت وقتش را گرفته و دوم هم این که تعداد ِ زیادی جون ِ بی کار در اطراف ِ زاینده رود بی کار می گشتند. مغزایی که می تونن به پیشرفت ِ کشور کمک کنن رو نیکوتین و صد تا چیز ِ دیگه داشت پر می کرد.
وضعیت ِ اطراف ِ سی و سه پل بهتر بود اما طرفای ِ پل ِ خاجو وضعیت ِ وحشتناکی بود. خیلی خیلی وحشتناک.
قدم زنان، یک بار روی ِ سی و سه پل رفتیم و از آن جا به پل ِ خاجو. واقعا ً کنار ِ زاینده رود راه رفتن خیلی به آدم کیف می ده. واقعا ً... آخرشم رفتیم رستوران ِ پارک مرغ ِ بریون خوردیم. خیلی خوب نبود. فکر کنم مرغش اندازه ی یه بلدرچین بود.
یک چیزی که داره خیلی اذیتم می کنه کارای ِ تل انبار شده ی زیادی ِ که دارم. اما باید به حرفای ِ اون دوست توجه کنم و الان نهایت ِ تلاشم رو بکنم تا از این مسافرت لذت ببرم.
چهارشنبه دومین روز
امروز رفتیم میدون ِ نقش ِ جهان، میدونی که یک زمان اسمش میدون ِ شاه بوده، امروز اسمش میدون ِ امام بوده و فردا ... . آدم می تونست توی ِ این میدون عظمت ِ هنر و قدرتی که ایرانی ها یک زمانی داشتند، و البته داشتند را درک کند. اول رفتیم عمارت ِ عالی قاپو، عمارتی شش طبقه، کاخ ِ پادشاهان ِ صفوی بعد از شاه عباس، عمارتی مسلط بر اقتصاد، دین و فرهنگ ِ دوره ی صفوی. یک کار ِ خوبی که دیدم امسال سازمان ِ میراث فرهنگی انجام داده بود، وجود افرادی متخصص بود که علاوه بر محافظت از آثار ِ باستانی، جنبه ها و زیبایی ها و ظرافت هایی که در این عمارت ها و ساختمان ها به کار رفته است را برای ِ ما ها شرح می داند.
در طبقه ی چهارم ِ ساختمان ایوان قرار داشت، ایوانی با ستون هایی که هر یک به تنهایی یک درخت چنار بودند و ستون هایی که در قدیم، از نقره پوشانده شده بود و اکنون لخت و عریان قرار داشتند. در این کاخ داربست هایی قرار داشت که انگار قصد داشتند، در حال ِ ترمیم بودن ِ بنا را نمایش بدهند. در این بنا یک حوض ِ مسی قرار داشت که دارای ِ فواره هایی هم بودند. این که این فواره ها چگونه کار می کردند، یکی از راهنماها گفت که یک گاو آب را پمپاژ می کرد داخل ِ یک منبع و با فشار ِ حاصل از ارتفاع این فواره ها کار می کردند.
در طبقه ی ششم ِ این عمارت تالار ِ موسیقی قرار داشت. این تالار دارای ِ گوشه هایی بود. در این گوشه های نوازنده ها می نشستند و به نواختن ِ موسیقی برای ِ خانواده ی سلطنتی می پرداختند. برای ِ این که صدای ِ موسیقی به صورت ِ یک نواخت در سرتاسر ِ تالار پخش شود، سرتاسر ِ سقف های ِ تالار با ساختار های ِ مشبکی پوشانده شده بود. این ساختار های ِ مشبک با گچ نمایی همچون تخته های ِ سه لایی داشت.
پس، از دیدن ِ عمارت بستنی و فالوده و پس از اون مسجد ِ شیخ لطف الله مسجدی که شاه عباس برای ِ پدر زنش ساخته بود. این مسجد، این طور که من فهمیدم دو تا کاربرد داشت، اول مسجد ِ خصوصی ِ خاندان ِ سلطنتی بود و به همین خاطر بر خلاف ِ دیگر مسجد های ِ موجود در اصفهان دارای ِ گنبدی با کاشی های ِ طلایی رنگ بود و دوم این که از آن برای ِ گرفتن ِ تصمیمات ِ مهم با حضور ِ علما استفاده می شده است. در این مسجد چند نکته ی زیبای دیگر نیز وجود داشت، اول نورپردازی ِ بی نظیر ِ این مسجد بود که در طول ِ روز تمامی ِ آن به صورت ِ یک نواخت پوشانده شده بود. دوم دیده شدن ِ یک طاووس با دم ِ آن هنگام ِ ورود به مسجد بود. سوم وجود عبارتی با این مضمون در مهراب ِ آن بود " ساخته شده توسط ِ بنده ی حقیر ِ مسکین ِ محتاج به رحمت خدا محمد حسین ابن استاد مصطفی اصفهانی" یک همچین چیزی.
نکته ای دیگر نیز در گنبد ها و در این گنبد وجود داشت، در این گنبد مجموعه ای از اشکال ِ هم شکل با ابعاد ِ گوناگون وجود داشت که هر چه این اشکال به مرکز ِ گنبد نزدیک می شدند، کوچکتر می شدند تا این که به مرکز می رسیدند و در آن محو می شدند. این اشکال نمادی از موجودات و در حقیقت نمادی از انسان های موجود در عالم بودند. هر چه انسان متکبرتر، اندازه اش بزرگتر و از مبدا دورتر .
بعدش رفتیم بریونی خوردیم. غذایی بی نهایت چرب و تا حد ِ زیادی مضر. تنها برای ِ یک بار خوردن در طول ِ سال خوب است. اون چیزی که من از بریونی فهمیدم یه مقداری مغز بود با بک چیزی شبیه ِ مغز
بعد رفتم فرنی خوردم. البته آقای ِ مغازه دار عزیز ِ گل که متوجه ی شکمو بودن ِ من شده بود، من رو به فرنی مهمون کرد.
بعد به مسجد ِ جامع ِ عباسی رفتیم. مسجدی که پر از شگفتی و زیبایی های ِ گوناگون بود. در ابتدا ِ این مسجد یک کاسه ی سنگی قرار داشت که که از آن در قدیم به عنوان ِ آبخوری استفاده می شده است. از این آبخوری ها پنج تا در سرتاسر ِ مسجد وجود داشته.
مسجد با ایوان ِ اصلی زاویه ای 45 درجه داشت تا رو به قبله شود. خاصیت ِ زیبایی که این مسجد داشت این بود که در زیر ِ گنبد ِ اصلی ِ آن هر صدایی که به وجود می آمد، آن صدای هفت بار تکرار می شود و این مکانیزمی بود برای ِ رساندن ِ صدای ِ مکبر به گوش ِ نماز گزاران.در این مسجد از صد ملیون کاشی ِ هفت رنگ استفاده شده بود.
نام ِ دو انسان مرتبا ً ورد ِ زبان ِ رهنماها بود ابتدا استاد حسن ِ بنا که این مسجد ها و سی و سه پل را بنا نموده بود و دوم شیخ ِ بهایی که از او به عنوان ِ مدیری لایق و فیلسوف و دانشمندی دانا و معماری متبحر یاد می شد. نکته ی زیبا این بود که شیخ ِ بهایی اهل ِ جبل عامل ِ لبنان بود و نه اهل ِ ایران.
شب هم شام رو کنار ِ زاینده رود خوردیم. خداوکیلی هیچ شامی مثل ِ شام ِ مامانی نمی شه.
پنج شنبه سومین روز
الان که دارم اینا رو می نویسم، در حقیقت فرداست. یعنی جمعه. ببخشید، مشکلی وجود داشت.
امروز، هم مثل ِ بقیه ی روزها، بعد از خوردن ِصبحانه زدیم بیرون.
جهت ِ حرکت رو به طرف ِ باغ ِ پرندگان تعیین کردیم و به اون جهت راه افتادیم. همین طور که به اون جهت می رفتیم یا لاقل فکر می کردیم می رفتیم به منارجنبون رسیدیم. واقعا ً شاهکار بود. این بنا در حدود ِ 700 سال ِ پیش توسط ِ ایلخانیان ِ مغول ساخته شده بود. تعدادی از عرفا، این بنا را برای ِ استاد ِ خود با خشت و آجر ساخته بودند. واقعا ً مناره ها تکان می خورد و واقعا ً تکان خوردن ِ این مناره باعث ِ تکان خوردن ِ مناره ی دیگر می شد. البته با شدتی خیلی کمتر، با شدتی که گفته می شد یک چهارم ِ شدت ِ لرزش ِ مناره ی دیگر بود. مناره ها سازه هایی کاملا ً جدا از سازه ی اصلی بودند. اگر مناره ها به صورت ِ عمود بر محور ِ مناره ی اصلی جنبانده می شدند، مناره ی ِ دیگر نیز به همین جهت لرزیده می شد. و اگر مناره ای در جهت ِ خود ِ ساختمان می لرزید کل ِ ساختمان دچار ِ لرزه می شد. البته این لرزه بسیار آرام بود و نا محسوس. راهنما گفت که ساخت ِ مناره های جنبان جزیی از یکی از تخصص های ِ ایلخانینان بوده است. اگر اشتباه نکنم مسجد ِ اشتران کوه و مسجد ِ اموی بغداد را هم به عنوان ِ دو مسجد ِ دیگری که دارای ِ چنین ساختاری بودند معرفی نمود.
بعد از منار جنبون رفتیم کوه آتشگاه بنایی که آن را به زمان ِ ساسانیان نسبت می دادند. در بالای ِ آتشگاه یک بنای ِ خشتی و گلی وجود داشت. در مورد ِ این کوه و به طور کلی این بنا نکته ی جالب این بود که این بنا را، حداقل من حس می کردم که، به کل ِ شهر ِ اصفهان مسلط است. با خواهرم تا بالای ِ کوه بالا رفتم. دختره من رو از یک جایی برد که اصلا ً نمی تونستم ازش بالا برم. یک صخره نوردی ِ کامل بود. در آنجا محلی بود که آتش روشن می کردند. این آتش فکر می کنم که از تمامی ِ نقاط ِ شهر ِ قابل ِ دیدن بوده است. متاسفانه نکته ی قابل ِ مشاهده در این بنا عدم ِ حفاظت ِ درست از آن بود. به گونه ای که بدون ِ هیچ گونه محافظی در دستری ِ عموم بود و بالطبع پر از یادگاری. مامان و بابا پایین نشستند (زیر ِ آفتاب تا ما بریم بالا و برگردیم).
و بعد از منار جنبان رفتیم باغ ِ پرندگان، باغی در میان ِ باغ ِ ناژاوان*. باغ که نه یک قفس ِ بزرگ و عظیم، قفسی چند لایه برای ِ حدود ِ 120 نوع پرنده در مجاورت ِ رودخانه که در زمان ِ ریاست ِ جمهوری ِ رفسنجانی، ساخته شده بود. در این باغ انسان معنای واقعی رنگ و ترکیب ِ رنگ را در طاووس ها، قرقاول ها و طوطی گونه ها، عظمت را در کرکس ها و عقاب ها و سار ها و خواری را در سارها مشاهده می نماید.
و پس از باغ ِ پرندگان در کنار ِ زاینده رود قیمه ی پلوی ِ سرد ولی بی نهایت بی مزه ی مامانی رو خوردیم. کنار ِ زاینده رود، خیلی زیبا بود. برای ِ ما که کشوری خشک هستیم رودخونه هایی مثل ِ زاینده رود واقعا ً نعمت هایی بزرگ هستن. نعمت هایی که حتی نگاه کردن بهشونم کلی حال می ده و کلی نعمت ِ .
یک واژه ی جدید هم یاد گرفتم. به انشعاباتی که از زیانده رود برای ِ آبیاری ِ مزارع می گرفتند. "مادی" می گفتند. وجود ِ یک tour man در این گونه مواقع واقعت ً لازم و ضروری به نظر می رسید.
جمعه چهارمین روز
امروز، بعد از راه انداختن ِ اهل ِ بیت، رفتیم به طرف ِ تخت ِ فولاد، توی ِ روزهای ِ قبل همش از خودم می پرسیدم که ما که این همه فرهنگ داشتیم، ما که این همه هنر و دانش و دانشمند داشتیم، چی شد، چطور شد که یک هو این شد وضعمون. امروز توی ِ قبرستون دلیلش رو پیدا کردم. یک دلیل ساده خرافات.
رفتیم به دیدن ِ یک عارف. اسمش بابا یک چیزی بود. این عارف ِ ، توی یک مقبره دفن شده بود. فطرت ِ مرده پرستی انسان ها این بخش رو به یک بخش ِ زیبا و باستانی از شهر ِ اصفهان تبدیل کرده. در داخل ِ مقبره یک دیگ مانند، از سقف آویزان شده بود. از یک آقاه ِ پرسیدیم که شما معنای ِ آن را می دانید. گفت که این ساختمان یک چند ضلعی محدب است که اضلاع ِ روبروی ِ آن به هم وصل شده اند. شما اگر این جا ( زیر ِ دیگه بایستید) پس از مدتی از بابا کسب ِ انرژی می کنید و معنایش هم این است که بدنتان مورمور می شود. بعد رقتیم داخل ِ مقبره و دیدیم که آدم ها گوش هایشان را به قبر چسبانده اند. شخصی گفت که این افراد حاجت ِ خود را از شیخ می خواهند و سپس گوش ِ خود را به قبر می چسبانند تا جواب ِ خود را بگیرند. خانواده، اصلاً قبرستان را دوست نداشتند. بنابراین، تخت ِ فولاد را به مقصد ِ کاخ ِ چهل ستون ترک کردیم.
نمی دانم به خاطر ِ شلوغی و ازدحام ِ بیش از حد بود یا به علت ِ فریضه ی عبادی سیاسی ِ جمعه که دور تا دور ِ میدان ِ نقش ِ جهان را بسته بودند. پس از چرخش ِ بسیار در خیابان ها ناچار به حرکت در جهت ِ قضای حاجت ِ معدهای ِ عزیز ِ خود نمودیم.
پس خوردن ِ ناهار به کنار ِ سی و سه پل رفتیم و با دختر خاله کوچیکه که در حدود ِ دو سال از خداوند عمر گرفته است، به بازی در کنار ِ زاینده رود پرداختیم.
و در پایان به دیدار ِ کاخ ِ چهل ستون رفتیم. واقعا ً زیبا بود و تاسف بار. تاسف باریش به این دلیل بود که قاجار آن را داغات نموده بودند. دقیقا ً ظل السلطان.
شنبه پنجمین روز
صبح زدیم بیرون. به طرف ِ تهران. اول من نشستم پشت ِ ماشین بهد خواهرم بعد دوباره من و در نهایت بابام.
شب با مهدی رفتیم کوه.کلی کار دارم. باید، با یه برنامه ریزی ِ خوب اصولی بشینم و تون ها رو انجام بدم. فردا، می شینم و
اول کارهایی که الان دارم رو می نویسم و اونها رو بر اساس ِ deadline اشون مرتبشون می کنم.
بعد برای ِ کل ِ روزم یک برنامه می ریزم. باید توی ِ برنامه ام وقتی رو برای ِ ورزش در نظر بگیرم.
ساعت ِ 8 به سمت ِ اصفهان حرکت کردیم. تا بعد از کاشان من نشستم پشت ِ ماشین. برای ِ اولین بار بود که توی جاده می شستم پشت ِ ماشین. نشستن پشت ِ ماشین توی ِ جاده با توی ِ شهر کلی با هم تفاوت دارن. نوع ِ حرکت دادن ِ فرمون و نوع ِ ترمز گرفتن با توی ِ شهر فرق داره. واقعاً توی جاده ماشین طول می کشه تا وایسه و تو این رو واقعاً تنها وقتی درک می کنی که پشت ِ ماشین نشسته باشی و با سرعت ِ 120 داری می ری. برای ِ این که بهتر ترمز بگیری باید تا حدی ABS هم بریزی و واقعا ً باید این کار را بکنی .
بعد از بابا خواستیم تا به خواهرم هم اجازه بده تا بشینه پشت ِ ماشین. اونم خیلی زود راه و رسم ِ رانندگی رو یاد گرفت.
بعد از خوردن ِ رسیدن به اصفهان و خوردن ِ ناهار یک چرت زدیم. چرت که چه عرض کنم، فکر کنم غش کردم. آخه دیشب نمی دونم چه کار می کردم که تا دو بیدار بودم. البته می دونم چی کار می کردم، هر چی برنامه رو برای ِ judge می فرستادم، logical error بهم می داد.
بعد از بیدار شدن رفتیم کنار ِ زاینده رود. زاینده رود، چه عظمتی، چه عظمتی. و سی و سه پل و پل ِ خاجو. یاد ِ آواز ِ زیبای ِ معین که دلم می خواد به اصفهان برگردم ... بروم بشینم در کنار ِ زاینده رود بخونم از ته دل ترانه و شعر و سرود ... . سی سه پل و هر پل مجموعه ای یک پارچه از زیبایی قدرت و تاسف. دلیل ِ قدرتش مشخص است؛ تا همین چند سال ِ پیش ماشین از روش رد می شد. اما دلیل ِ تاسفش، دلیل ِ تاسفش اینه که ملتی که چنین عظمت هایی را خلق کرده اند، اکنون چشمشان به دست اجنبی هاست. اونا در کمال ِ پر رویی له ما می گن شما باید این کار رو بکنید و جالب این جاست که عده ای هم از این مذخرفات حمایت می کنن.
دو تا چیز ِ دیگم باعث ِ تاسفم شد، اول این که امیرعلی بهم گفت که کامپایلرم رو خوب ننوشتم و توش چند تا مشکل وجود داشت که سه چهار ساعت وقتش را گرفته و دوم هم این که تعداد ِ زیادی جون ِ بی کار در اطراف ِ زاینده رود بی کار می گشتند. مغزایی که می تونن به پیشرفت ِ کشور کمک کنن رو نیکوتین و صد تا چیز ِ دیگه داشت پر می کرد.
وضعیت ِ اطراف ِ سی و سه پل بهتر بود اما طرفای ِ پل ِ خاجو وضعیت ِ وحشتناکی بود. خیلی خیلی وحشتناک.
قدم زنان، یک بار روی ِ سی و سه پل رفتیم و از آن جا به پل ِ خاجو. واقعا ً کنار ِ زاینده رود راه رفتن خیلی به آدم کیف می ده. واقعا ً... آخرشم رفتیم رستوران ِ پارک مرغ ِ بریون خوردیم. خیلی خوب نبود. فکر کنم مرغش اندازه ی یه بلدرچین بود.
یک چیزی که داره خیلی اذیتم می کنه کارای ِ تل انبار شده ی زیادی ِ که دارم. اما باید به حرفای ِ اون دوست توجه کنم و الان نهایت ِ تلاشم رو بکنم تا از این مسافرت لذت ببرم.
چهارشنبه دومین روز
امروز رفتیم میدون ِ نقش ِ جهان، میدونی که یک زمان اسمش میدون ِ شاه بوده، امروز اسمش میدون ِ امام بوده و فردا ... . آدم می تونست توی ِ این میدون عظمت ِ هنر و قدرتی که ایرانی ها یک زمانی داشتند، و البته داشتند را درک کند. اول رفتیم عمارت ِ عالی قاپو، عمارتی شش طبقه، کاخ ِ پادشاهان ِ صفوی بعد از شاه عباس، عمارتی مسلط بر اقتصاد، دین و فرهنگ ِ دوره ی صفوی. یک کار ِ خوبی که دیدم امسال سازمان ِ میراث فرهنگی انجام داده بود، وجود افرادی متخصص بود که علاوه بر محافظت از آثار ِ باستانی، جنبه ها و زیبایی ها و ظرافت هایی که در این عمارت ها و ساختمان ها به کار رفته است را برای ِ ما ها شرح می داند.
در طبقه ی چهارم ِ ساختمان ایوان قرار داشت، ایوانی با ستون هایی که هر یک به تنهایی یک درخت چنار بودند و ستون هایی که در قدیم، از نقره پوشانده شده بود و اکنون لخت و عریان قرار داشتند. در این کاخ داربست هایی قرار داشت که انگار قصد داشتند، در حال ِ ترمیم بودن ِ بنا را نمایش بدهند. در این بنا یک حوض ِ مسی قرار داشت که دارای ِ فواره هایی هم بودند. این که این فواره ها چگونه کار می کردند، یکی از راهنماها گفت که یک گاو آب را پمپاژ می کرد داخل ِ یک منبع و با فشار ِ حاصل از ارتفاع این فواره ها کار می کردند.
در طبقه ی ششم ِ این عمارت تالار ِ موسیقی قرار داشت. این تالار دارای ِ گوشه هایی بود. در این گوشه های نوازنده ها می نشستند و به نواختن ِ موسیقی برای ِ خانواده ی سلطنتی می پرداختند. برای ِ این که صدای ِ موسیقی به صورت ِ یک نواخت در سرتاسر ِ تالار پخش شود، سرتاسر ِ سقف های ِ تالار با ساختار های ِ مشبکی پوشانده شده بود. این ساختار های ِ مشبک با گچ نمایی همچون تخته های ِ سه لایی داشت.
پس، از دیدن ِ عمارت بستنی و فالوده و پس از اون مسجد ِ شیخ لطف الله مسجدی که شاه عباس برای ِ پدر زنش ساخته بود. این مسجد، این طور که من فهمیدم دو تا کاربرد داشت، اول مسجد ِ خصوصی ِ خاندان ِ سلطنتی بود و به همین خاطر بر خلاف ِ دیگر مسجد های ِ موجود در اصفهان دارای ِ گنبدی با کاشی های ِ طلایی رنگ بود و دوم این که از آن برای ِ گرفتن ِ تصمیمات ِ مهم با حضور ِ علما استفاده می شده است. در این مسجد چند نکته ی زیبای دیگر نیز وجود داشت، اول نورپردازی ِ بی نظیر ِ این مسجد بود که در طول ِ روز تمامی ِ آن به صورت ِ یک نواخت پوشانده شده بود. دوم دیده شدن ِ یک طاووس با دم ِ آن هنگام ِ ورود به مسجد بود. سوم وجود عبارتی با این مضمون در مهراب ِ آن بود " ساخته شده توسط ِ بنده ی حقیر ِ مسکین ِ محتاج به رحمت خدا محمد حسین ابن استاد مصطفی اصفهانی" یک همچین چیزی.
نکته ای دیگر نیز در گنبد ها و در این گنبد وجود داشت، در این گنبد مجموعه ای از اشکال ِ هم شکل با ابعاد ِ گوناگون وجود داشت که هر چه این اشکال به مرکز ِ گنبد نزدیک می شدند، کوچکتر می شدند تا این که به مرکز می رسیدند و در آن محو می شدند. این اشکال نمادی از موجودات و در حقیقت نمادی از انسان های موجود در عالم بودند. هر چه انسان متکبرتر، اندازه اش بزرگتر و از مبدا دورتر .
بعدش رفتیم بریونی خوردیم. غذایی بی نهایت چرب و تا حد ِ زیادی مضر. تنها برای ِ یک بار خوردن در طول ِ سال خوب است. اون چیزی که من از بریونی فهمیدم یه مقداری مغز بود با بک چیزی شبیه ِ مغز
بعد رفتم فرنی خوردم. البته آقای ِ مغازه دار عزیز ِ گل که متوجه ی شکمو بودن ِ من شده بود، من رو به فرنی مهمون کرد.
بعد به مسجد ِ جامع ِ عباسی رفتیم. مسجدی که پر از شگفتی و زیبایی های ِ گوناگون بود. در ابتدا ِ این مسجد یک کاسه ی سنگی قرار داشت که که از آن در قدیم به عنوان ِ آبخوری استفاده می شده است. از این آبخوری ها پنج تا در سرتاسر ِ مسجد وجود داشته.
مسجد با ایوان ِ اصلی زاویه ای 45 درجه داشت تا رو به قبله شود. خاصیت ِ زیبایی که این مسجد داشت این بود که در زیر ِ گنبد ِ اصلی ِ آن هر صدایی که به وجود می آمد، آن صدای هفت بار تکرار می شود و این مکانیزمی بود برای ِ رساندن ِ صدای ِ مکبر به گوش ِ نماز گزاران.در این مسجد از صد ملیون کاشی ِ هفت رنگ استفاده شده بود.
نام ِ دو انسان مرتبا ً ورد ِ زبان ِ رهنماها بود ابتدا استاد حسن ِ بنا که این مسجد ها و سی و سه پل را بنا نموده بود و دوم شیخ ِ بهایی که از او به عنوان ِ مدیری لایق و فیلسوف و دانشمندی دانا و معماری متبحر یاد می شد. نکته ی زیبا این بود که شیخ ِ بهایی اهل ِ جبل عامل ِ لبنان بود و نه اهل ِ ایران.
شب هم شام رو کنار ِ زاینده رود خوردیم. خداوکیلی هیچ شامی مثل ِ شام ِ مامانی نمی شه.
پنج شنبه سومین روز
الان که دارم اینا رو می نویسم، در حقیقت فرداست. یعنی جمعه. ببخشید، مشکلی وجود داشت.
امروز، هم مثل ِ بقیه ی روزها، بعد از خوردن ِصبحانه زدیم بیرون.
جهت ِ حرکت رو به طرف ِ باغ ِ پرندگان تعیین کردیم و به اون جهت راه افتادیم. همین طور که به اون جهت می رفتیم یا لاقل فکر می کردیم می رفتیم به منارجنبون رسیدیم. واقعا ً شاهکار بود. این بنا در حدود ِ 700 سال ِ پیش توسط ِ ایلخانیان ِ مغول ساخته شده بود. تعدادی از عرفا، این بنا را برای ِ استاد ِ خود با خشت و آجر ساخته بودند. واقعا ً مناره ها تکان می خورد و واقعا ً تکان خوردن ِ این مناره باعث ِ تکان خوردن ِ مناره ی دیگر می شد. البته با شدتی خیلی کمتر، با شدتی که گفته می شد یک چهارم ِ شدت ِ لرزش ِ مناره ی دیگر بود. مناره ها سازه هایی کاملا ً جدا از سازه ی اصلی بودند. اگر مناره ها به صورت ِ عمود بر محور ِ مناره ی اصلی جنبانده می شدند، مناره ی ِ دیگر نیز به همین جهت لرزیده می شد. و اگر مناره ای در جهت ِ خود ِ ساختمان می لرزید کل ِ ساختمان دچار ِ لرزه می شد. البته این لرزه بسیار آرام بود و نا محسوس. راهنما گفت که ساخت ِ مناره های جنبان جزیی از یکی از تخصص های ِ ایلخانینان بوده است. اگر اشتباه نکنم مسجد ِ اشتران کوه و مسجد ِ اموی بغداد را هم به عنوان ِ دو مسجد ِ دیگری که دارای ِ چنین ساختاری بودند معرفی نمود.
بعد از منار جنبون رفتیم کوه آتشگاه بنایی که آن را به زمان ِ ساسانیان نسبت می دادند. در بالای ِ آتشگاه یک بنای ِ خشتی و گلی وجود داشت. در مورد ِ این کوه و به طور کلی این بنا نکته ی جالب این بود که این بنا را، حداقل من حس می کردم که، به کل ِ شهر ِ اصفهان مسلط است. با خواهرم تا بالای ِ کوه بالا رفتم. دختره من رو از یک جایی برد که اصلا ً نمی تونستم ازش بالا برم. یک صخره نوردی ِ کامل بود. در آنجا محلی بود که آتش روشن می کردند. این آتش فکر می کنم که از تمامی ِ نقاط ِ شهر ِ قابل ِ دیدن بوده است. متاسفانه نکته ی قابل ِ مشاهده در این بنا عدم ِ حفاظت ِ درست از آن بود. به گونه ای که بدون ِ هیچ گونه محافظی در دستری ِ عموم بود و بالطبع پر از یادگاری. مامان و بابا پایین نشستند (زیر ِ آفتاب تا ما بریم بالا و برگردیم).
و بعد از منار جنبان رفتیم باغ ِ پرندگان، باغی در میان ِ باغ ِ ناژاوان*. باغ که نه یک قفس ِ بزرگ و عظیم، قفسی چند لایه برای ِ حدود ِ 120 نوع پرنده در مجاورت ِ رودخانه که در زمان ِ ریاست ِ جمهوری ِ رفسنجانی، ساخته شده بود. در این باغ انسان معنای واقعی رنگ و ترکیب ِ رنگ را در طاووس ها، قرقاول ها و طوطی گونه ها، عظمت را در کرکس ها و عقاب ها و سار ها و خواری را در سارها مشاهده می نماید.
و پس از باغ ِ پرندگان در کنار ِ زاینده رود قیمه ی پلوی ِ سرد ولی بی نهایت بی مزه ی مامانی رو خوردیم. کنار ِ زاینده رود، خیلی زیبا بود. برای ِ ما که کشوری خشک هستیم رودخونه هایی مثل ِ زاینده رود واقعا ً نعمت هایی بزرگ هستن. نعمت هایی که حتی نگاه کردن بهشونم کلی حال می ده و کلی نعمت ِ .
یک واژه ی جدید هم یاد گرفتم. به انشعاباتی که از زیانده رود برای ِ آبیاری ِ مزارع می گرفتند. "مادی" می گفتند. وجود ِ یک tour man در این گونه مواقع واقعت ً لازم و ضروری به نظر می رسید.
جمعه چهارمین روز
امروز، بعد از راه انداختن ِ اهل ِ بیت، رفتیم به طرف ِ تخت ِ فولاد، توی ِ روزهای ِ قبل همش از خودم می پرسیدم که ما که این همه فرهنگ داشتیم، ما که این همه هنر و دانش و دانشمند داشتیم، چی شد، چطور شد که یک هو این شد وضعمون. امروز توی ِ قبرستون دلیلش رو پیدا کردم. یک دلیل ساده خرافات.
رفتیم به دیدن ِ یک عارف. اسمش بابا یک چیزی بود. این عارف ِ ، توی یک مقبره دفن شده بود. فطرت ِ مرده پرستی انسان ها این بخش رو به یک بخش ِ زیبا و باستانی از شهر ِ اصفهان تبدیل کرده. در داخل ِ مقبره یک دیگ مانند، از سقف آویزان شده بود. از یک آقاه ِ پرسیدیم که شما معنای ِ آن را می دانید. گفت که این ساختمان یک چند ضلعی محدب است که اضلاع ِ روبروی ِ آن به هم وصل شده اند. شما اگر این جا ( زیر ِ دیگه بایستید) پس از مدتی از بابا کسب ِ انرژی می کنید و معنایش هم این است که بدنتان مورمور می شود. بعد رقتیم داخل ِ مقبره و دیدیم که آدم ها گوش هایشان را به قبر چسبانده اند. شخصی گفت که این افراد حاجت ِ خود را از شیخ می خواهند و سپس گوش ِ خود را به قبر می چسبانند تا جواب ِ خود را بگیرند. خانواده، اصلاً قبرستان را دوست نداشتند. بنابراین، تخت ِ فولاد را به مقصد ِ کاخ ِ چهل ستون ترک کردیم.
نمی دانم به خاطر ِ شلوغی و ازدحام ِ بیش از حد بود یا به علت ِ فریضه ی عبادی سیاسی ِ جمعه که دور تا دور ِ میدان ِ نقش ِ جهان را بسته بودند. پس از چرخش ِ بسیار در خیابان ها ناچار به حرکت در جهت ِ قضای حاجت ِ معدهای ِ عزیز ِ خود نمودیم.
پس خوردن ِ ناهار به کنار ِ سی و سه پل رفتیم و با دختر خاله کوچیکه که در حدود ِ دو سال از خداوند عمر گرفته است، به بازی در کنار ِ زاینده رود پرداختیم.
و در پایان به دیدار ِ کاخ ِ چهل ستون رفتیم. واقعا ً زیبا بود و تاسف بار. تاسف باریش به این دلیل بود که قاجار آن را داغات نموده بودند. دقیقا ً ظل السلطان.
شنبه پنجمین روز
صبح زدیم بیرون. به طرف ِ تهران. اول من نشستم پشت ِ ماشین بهد خواهرم بعد دوباره من و در نهایت بابام.
شب با مهدی رفتیم کوه.کلی کار دارم. باید، با یه برنامه ریزی ِ خوب اصولی بشینم و تون ها رو انجام بدم. فردا، می شینم و
اول کارهایی که الان دارم رو می نویسم و اونها رو بر اساس ِ deadline اشون مرتبشون می کنم.
بعد برای ِ کل ِ روزم یک برنامه می ریزم. باید توی ِ برنامه ام وقتی رو برای ِ ورزش در نظر بگیرم.
Subscribe to:
Posts (Atom)