یک شنبه و دو شنبه پنجمین و ششمین روز
دیروز عموم اومد عید دیدنی، دانی کلی با مزه شده بود. اصولا ً من خیلی بچه ی کوچیک دوست دارم. کلی هم با هاشون بازی می کنم. اما نمی دونمی چرا بچه ها من رو دوست ندارن.
امروز هم دایی و خالم اومدن عید دیدنیمون.
از کارهایی که امروز دوشنبه انجام دادم اصلا ً راضی نیستم. تقریبا ً می تونم بگم که هیچ کاری انجام ندادم.
دیشب لپ تاپم رو بردم کوه تا به مهدی Matlab یاد بدم. تا اونجایی که می تونستم تلاش ِ خودم رو کردم، به هر حال مهدی دوست ِ منه. برگشتنه یک بارونی گرفت که نگو. تا رسیدیم به ماشین، شده بودم یه موش ِ آب کشیده. خدا رو شکر سرما نخوردم.
دوستی دارم، که قبلنا روزی یک دونه سیگار می کشید. و هی می گفت که آدم با روزی یک دونه سیگار که سیگاری نمی شه. اما الان، اون یه دونه سیگارش تبدیل شده به دو تا فکر کنم تا یکی دو سال ِ دیگه به روزی یه پاکت هم برسه. فکر می کرد می تونه تحمل کنه. یه وقت یه دکتری می گفت اصولا ً مواد اعتیاد آور از سیگار گرفته تا تریاک و قرص های ِ x ، مثل ِ یک اتاق با یک در ِ خودکار می مونن. وقتی تو وارد ِ اونا بشی، برگشتن از اون اتاق خیلی خیلی سخته، اگه غیر ِ ممکن نباشه. سیگار برای ِ من مظهر ِ بی ارادگی ِ و بی ارادگی چیزی ِ که می تونه آدم رو نابود کنه. نابود ِ نابود. اصولا ً آدم ِ سیگاری ِ موفق خیلی کم دیدم. و البته آدم ِ چاق موفق. فکر کنم چاقی هم به اندازه ی سیگاری بودن خطرناک باشه باید خودم رو لاغر کنم.
فردا، اگر خدا بخواد. صبح رو با Planner ی که امیر نوشته می گذرونم و تلاش می کنم بفهمم چی کار کرده. بعدشم باید بشینم و تمرینای ِ طراحی الگوریتم رو یک نیگاه کنم، ببینم چه وضعیتی دارن. بعد از ظهر رو هم به ترجمه ی planning می گذرونم و بعد یه کمم NLP می خونم. شبم اگه بشه با امیر برم کوه. تا در مورد ِ planning با هم هماهنگ بشیم.
Monday, March 27, 2006
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment