Saturday, October 23, 2010

آرام باش پسر این همه جزع و فزع شایسته ی تو نیست
صبور باش پسر این همه ناملایمات و سختی ها نتیجه ی خواسته هایت است
امان از تو زندگی امان
سخت گرفته ای بر من سخت
چنان که نه نفسی در می اید
و نه راهمانده

به تو چرا گله می کنم
خودم کردم که رحمت خدایت بر من باد.

Friday, June 18, 2010

سقوط،
سقوط آزاد،
و لحظه ای که آن بند سفید باز مرا به بالا می کشد.

و باز هم سفوط.

کاش می شد همیشه اون بالا می موندم.

Thursday, June 17, 2010

چرا نقصای بزرگ خودمون به نظرمون این قدر کوچیک و نقصای کوچیک دیگرون به نظرمون این قدر بزرگه؟؟؟
واقعا ً چرا؟

Monday, June 14, 2010

می گفت : " با این همه بدی چرا خدا با من هیچ کار ندارد "
گفت : همین بس که با تو هیچ کار ندارد.

Sunday, June 13, 2010

خستم،
خوابم میاد،
از صبح ساعت 5 تا حالا چشم رو هم نزاشتم.

اما الان ساعت نزدیک به دوازدست و من مشغول سگ چرخ تو اینترنتم.

Saturday, June 12, 2010

یعد اولین مراسم خواسنگاری راوی می پرسه خوب محمد آقا نظرت چی بود؟
من در حالی که راهنما می زدمی می پبچیدم تئ خورجی چمران می گم
ببینم خدا چی می خواد.

و با خودم می گم خوب چی بگم مگه اسبه که از رو قیافه و هیکل بگم خوبه با نه.

Friday, June 11, 2010

فرشته ها نمی تونستن سیاهی رو تحمل کنن،
از این جا پر کشیدن و رفتن.

Monday, January 18, 2010

قدم برداشتن کنار يک عاشق،
حرف زدن با يک مرد،
احترام گذاشتن به یک شمع،
یکی از بزرگترين موهبت هایی که خدا بهم داده.
تو ایران فقط دو تا استاد ديدم، یکیش قدسی ِ و اون یکی روحانی رانکوهی،
ایشاا... هر جا هستن سالم بمونن.

Sunday, January 17, 2010

آدمای خوب هر وقت برن می گی چقدر زود رفتن،
آدمای بد هر لحظه که هستن می گی چرا نمی رن.
کدومشونی؟

Friday, January 08, 2010

وای، چه قدر وقت گذشته، از وقتی که تبرم رو تیز نکردم، از وقتی که نشستم و فکر کنم "می خوام کجا برم؟، می‌خواستم به کجا برسم؟"
وای چه قدر وقت گذشته از اون Deadline ایی که برا خودم گذاشته بودم تا به ... و ... و ... برسم.
چه قدر سريع می‌گذره نه؟
بهتره یه جوری ثبتش کنم. بهتره یه جوری بنويسم چی می‌خوام و می‌خوام به کجا برسم.