گاهی چه مقدار سرشار از تناقض می شوم.
متناقض.
گریه از روی ناتوانی از روی ضعف از روی عصبانیت از روی...
مصممیت به خاطر توانا شدن به خاطر از بین بردن ضعف ها به خاطر. ..
ناراحتم.
همین.
خدا غیر از خودت کسی را به من ندادی که سخن بگویم با تو؟ غیر از خودت کسی را به من نمی دهی که از تو دور نشوم؟
خدا چرا اینقدر به دلم ذخمه می زنی؟ می خواهی زنگار ها را بتکانی؟ خدا این سیم ها را تو خود ساخته ای پاره نشود بند دلم.
خدا خسته ام خسته ام از خواستن و نتوانستن خسته ام از دل بستن و دل بریدن. خدا این ضربه ها به خاطر آن است. که دوستم داری یا رهایم کرده ای.
خدا رهایم نکن نخواه که از تو دور شوم. نخواه که برای لحظه ای تصور کنم که دوستم نداری. نخواه که از تو دور شوم.
خدا می دانم که بنده ی خوبی برایت نبوده ام و هر چه که به من رسیده از خودم بوده اما خدا من این را دوست ندارم من جهنم تنهایی را دوست ندارم من لحظات وحشنتاک دل بریدن را دوست ندارم خدا من خوار شدن را دوست ندارم. بالا رفتن را دوست دارم.نه سقوط را. خدا من تو را دوست دارم نه بدی ها را نه شیاطین را. خدا. ...
پروردگارم خواستی که هیچ ندانم خواستی که به سمت بهتر حرکت کنم به روی چشمانم. می دوم حرکت می کنم تو هم مرا بخواه. آنقدر به من نزدیک باش که دوری دیگران را به هیچ انگارم. لطفا باش باشه؟ چون عیر از تو هیچ کس را ندارم.