Saturday, May 21, 2011

خط صاف بی بازگشت

از ورزش اومدم. خستم.
واندازه ی یه نهنگ گرسنه.
مادر ماکارانی درست کرده.
مقداری می ریزم و می خورم.
و باز هم.
و باز هم.
یاد حرف.دوستم میافتم که می گفت تو باید دنبال یکی بگردی که آشپزیش خوب باشه.
هنوز سیر نشدم. ته دیس زو خالی می کنم تو بشقابم. به این فک ر می کنم که می تونستم هز اول تو دیسش بخورم و بیخود ظرف کثیف نکنم.
یه نیگا به چهره ی راضی مادر می کنم. مادر همیشه پسر چاقش رو دوست داشته.

شبا بعد شام که می شه مادر شروع می کنه در مورد زن و زندگی صحبت کردن. می گه می خوای به فلانی زنگ بزنم؟

خستم.
فکری که این روزا تو ذهنم دوباره خودنمایی می کنه. دستمو می ذارم روی میز که روش یه خورده سس ریخته. به می گم مادر خواستگاریای من مثل این خط مثل یه خیابون یه طرفست.برگشت نداره. حداقل تا وقتی به مرگ نیفتادم از تنهایی.

ناراحتم. خستم. یاد جمله ی اون کاراگاه تو دکستر نیافتم.
There is only one beautiful relationship in every life.
برام سوال پیش میاد ایا من این رایط رو داشتم؟

نمی دونم.

فقط می دونم دورانی بودوکه بهترین حال و هوا رو داشتم روزگاری بود که با تمام وجودم خدا رو شکر می کردم.

والان تنها اطرافم ترس است و ترس و ترس.
و پشیمونی از رفتارای بد و بچه گونم.

و.می دونم غیر از اون فقط یک نفر رو دوست دارم.
بی خیال انگار شدم عاشق عاشق شدن.
انگار گم شدم.

حتما گم شوم.