قدم برداشتن کنار يک عاشق،
حرف زدن با يک مرد،
احترام گذاشتن به یک شمع،
یکی از بزرگترين موهبت هایی که خدا بهم داده.
تو ایران فقط دو تا استاد ديدم، یکیش قدسی ِ و اون یکی روحانی رانکوهی،
ایشاا... هر جا هستن سالم بمونن.
M_H
وای، چه قدر وقت گذشته، از وقتی که تبرم رو تیز نکردم، از وقتی که نشستم و فکر کنم "می خوام کجا برم؟، میخواستم به کجا برسم؟"
وای چه قدر وقت گذشته از اون Deadline ایی که برا خودم گذاشته بودم تا به ... و ... و ... برسم.
چه قدر سريع میگذره نه؟
بهتره یه جوری ثبتش کنم. بهتره یه جوری بنويسم چی میخوام و میخوام به کجا برسم.